|
بنام او
|
وقتی به دنیا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه میكردی و بقیه می خندیدن. سعی كن یه جوری زندگی كنی كه وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن.
برای هزارمین بار پرسید: تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم: نه. هیچ وقت... تا مبدا دلش بشکنه.
غروب شد.خورشید رفت.آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت. ناگهان ستاره چشمک زد.آفتابگردان سرش را پایین انداخت... گل ها هرگز خیانت نمیکنند
هیچ وقت به خودت مغرور نشو ....... برگ ها همیشه وفتی می ریزن كه فكر می كنن طلا شدن
گذشت و
گذشت
سالها در پس یک دگر گذشت
گذشت و
ما رسیدیم به سر خط
خطی ممتد که فاصله های آن را با بوسه پیوند دادیم
بوسه ای که از فاصله می گوید
بوسه ای که از دوست داشتن می گوید
بو سه ای بر لبان تو
بوسه ای با طعم شیرین صورتی...
یک سال گذشت
...هنوز سر کوچه جاش خالیه . دلم برای لب خنده همیشگیش تنگ شده . سر کوچه سیگار و آدامس می فروخت . هر وقت از کنارش رد می شدیم سلام و احوالپرسی می کرد . با همه بگو بخند داشت . اصلا سوگولی کوچه بود . با همه ی مغازه دارا کاسه کوزه یکی شده بود . با همه ندار بود . کاسبیش کوچیک بود اما دلش بزرگ بود . تنها کاسبی بود که نسیه می داد ! ازش آدامس می گرفتم می گفتم بعدا حساب می کنم ، می خندید و بهم یه بسته آدامس می داد . به آدامس اربیت میگفت اُربی . زبونش بعضی وقتا می گرفت . هر وقت که می خواستم باهاش حساب کنم دقیق یادش نمیومد چقدر بدهکارم . ولی من یادم می موند
.اکثر اوقات یه نون بربری گاز زده کنار دخلش داشت . اضافه ش رو خورد می کرد می ریخت برای گنجشکا . همیشه گنجشکا دورش جمع بودن
.پیرمرد صداش می کردم . دوست داشت این اسم رو . یه کلاه بافتنی قدیمی داشت که همیشه سرش بود . یه کت کهنه و یه بافتنی قرمز . تابستون و زمستون لباسش همین بود
.حالا یه سالی میشه که رفته ، نمی دونم مزارش کجاست ، ولی هرجا که هست روحش شاد . براش فاتحه می خونم . نمی دونم کسی هست الآن به یادش باشه یا نه ، ولی من همیشه به یادش خواهم بود
.دیگه کسی نیست بهم آدامس اُربی بفروشه . پیرمرد رفت . لبخند هاش رفت . گنجشکا رفتند
…بدترین درد این نیست كه به اونی كه دوستش داری نرسی
بدترین درد این نیست كه عشقت بهت نارو بزنه
بدترین درد اینم نیست كه عاشق یكی باشی و اون ندونه
بدترین درد این است یكی بمیره . بعد از مرگش بفهمی كه دوستت داشته......!!!
Thanks for nothing exept the' love that gave to me but you didn't understand
...you know I love you but you've never loved me i did every Thing for you ,but you didn't do any thing for me
...I saw you with love but you just saw me
I did every thing to show you that I love you but you've never understand once I did a stupid work I love you said " I don't want any one love me"
?!!Yeah
??Isn't it against The love's low
...That someone says " I love you" and you
?you make her sad so badly
No!No! it's not justly your behalvioure was bad.
I'll never for give you! because you didn't see my crying
you didn'thear The lies I said for you
you didn't understand The thing I heared for you!
I'll never for give you
...never
...![]()
حيف لحظه هاي خوبي که براي تو گذاشتم
حيف غصه اي که خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حيف اون روزا که کلي ناز چشماتو کشيدم
حيف شوقي که تو گفتي داري اما من نديدم
حيف حرفاي قشنگي که براي تو نوشتم
حيف رويام که واسه تو از قشنگياش گذشتم
حيف شبها که نشستم با خيالت زير مهتاب
حيف وقتي که تلف شد واسه ديدن تو ، تو خواب
حيف با وفايي من، حيف عشق و اعتمادم
حيف اون دسته گلي که ، توي پاييز به تو دادم
حيف فرصت هاي نقرم ، حيف عمرم و دقيقه م
حيف هرچي به تو گفتم ،راس راسي حيف سليقه م
حيف اشکايي که ريختم واسه تو دم سپيده
حيف احساس طلاييم ، حيف اين عشق و عقيده
حيف شادي توي روزي که مي گن تولدت بود
حيف عاشقيم که گفتي اولش کار خودت بود
حيف جمعه هاي دلگير ، حيف شنبه هاي رنگي
حيف اون روز که نوشتم ، چشاي به اين قشنگي
حيف فکرايي که کردم واسه جستن بهونه
حيف عشقي که کسي نيس حالا قدرشو بدونه
حبف اون همه قسم ها که به اسم تو خوردم
حيف نازي که کشيدم چون که طاقت نياوردم
حيف اون کسي که دائم عاشقم بود توي رويا
حيف که تو از راه رسيدي اون و دادمش به دريا
حيف چيزي که ندارم ،حيف ذوقي که نکردي
حيف گرمايي دستم که سپردمش به سردي
حيف قلبم که يه روزي دادمش دستت امانت
...

اون هیچوقت نفهمید و نمیفهمه که چقدر دوسش دارم!
